حكايت خود تحقيري ايراني


پخش فيلم 300 و تبعات ناشي از آن بهانه اي شد براي مطرح شدن بسياري از موضوعات
ناتمام ، خيلي ها با جنگ ترموبيل بعد از 2400 سال آشنا شدند وبا هياهويي كه به پا شد خيلي ازايرانيان عزيزغيرتي شده، همه جا اعتراض كردند و مثلأ مشكل حل شد. در نتيجه وجدان تاريخ بطور رسمي از ايراني ها عذر خواهي كرد و آقاي ميلرهم تآديب شده، قول داد كه اگرهوس كرد كتاب كميك استريپ ديگري خلق كند، وجدانآ واقعيات را بنويسد !
سال گذشته وقتي فيلم اسكندرساخته الیور استون اكران شد خيلي از دوستان با ذوق وشوق فراوان ازاينكه فيلمي درباره ايران ساخته شده وخانم آنجلينا جولي درآن ايفاي نقش ميكند شادمان بودند وهرگز بسياري ازايرانيان غيرتي نشدند و بمب گوگلي هم توليد نشد.
در شبهاي نوروز حدود ساعت 2 بامداد به مدت چند شب متوالي برنامه اي پيرامون تخت جمشيد بهمراه تصاويري حرفه اي و زيبا از ويرانه هاي كاخ هخامنشيان در كانال دو تلويزيون دولتي ايران پخش ميشد. شيرينيِ ديدن تصاوير‌، با شنيدن متني كه گوينده ميخواند به تلخي گرائيد، شگفتا وقتي خودمان كمرهمت بسته و تيشه به ريشه ء خودمان مي زنيم، ديگر چه توقعي از بيگانگان ميتوان داشت؟
با اينكه تصور اغلب ايرانيان ازغرب را ميتوان نوعي رُمانتيسم كتاب زده قلمداد كرد (مانند مقايسه خودهيچ انگارانه نويسنده وبلاگ يك ليوان چاي داغ ، ميان ميزان ثروت و در نتيجه شكوه وزيبايي شهرهاي اروپايي با شهرهاي ايران در قرون گذشته ) و اين نوع طرزتلقي و تصوّر ايرانيان كليد حل معضل خود تحقيريِ تاريخي ايرانيان است. وقتي به كتب تاريخي منسوب به مورخان ايراني رجوع ميكنيم، به سادگي ميتوان دريافت كه از روي نمونه هاي غربي كپي برداري شده و با مقداري تغيير و تخلص بنام مورخ ايراني ثبت گرديده وجاي بسي تاسف كه در اغلب موارد از مراجع نه چندان معتبري چون هرودوت، پدر تاريخ دروغين (به عقيده نگارنده) يا گزنفون استفاده شده است.
چرا هيچگاه درطول سالهاي گذشته مورخين و محققين ايراني گردهم نيامدند تاتحقيقي مستند و مستدل درباره حمله اسكندرو يا ساير نقاط تاريك و پر از ابهام نوشته هاي تاريخي مورخين غربي انجام دهند؟

در نوروز فرصتي دست داد تا به استان كهگيلويه و بويراحمد سفري داشته باشيم، و از نزديك با مردم مهربان و دوست داشتني و دلير اين خطه آشنا شويم.بسيار برايم جالب بود كه چطور سپاه اسكندر با آن همه سلاح و تجهيزات در كشوري بيگانه و ناشناس توانسته از سد مردمان شجاع كهگيلويه و ممسني هاي وطن پرست و نيز جاده ها و گذرگاههاي صعب العبوري كه بعداز گذشتِ قريب به 25 قرن و ظهور تكنولوژي و علم راهسازي، هنوز هم خوفناك است، به راحتي عبور كرده ولشگرش را به تخت جمشيد رسانده است؟ يا اينكه تمام اين ها داستانسرايي هاي مورخين غربي است؟ چطور هيچ محقق وطني تاكنون به اين موضوع نپرداخته كه چرا شهرصددروازه (يا هكاتوم پليسِ اسكندرنامه ها) كه سعي شده دامغان امروزي جا زده شود، تا كنون كشف نشده؟ و اينكه دانشمندِ فقيد فرانسوي مدت 15 سال درميانه دهه30 كيلومترها اطرافِ دامغان را تا عمق 20 متري نيز كاويد اما دريغ از كوچكترين نشانه اي از اين شهر دروغي و مجهول. اما هنوز دوستان وطني برنامه تلويزيوني ميسازند و متذكر مي شوند كه اسكندر تخت جمشيد را به آتش كشيدو به دامغان رفت و از آنجا هند را گشود. چرا هيچ هموطني خونش بجوش نيامد و اعتراضي هم نشد؟ و چراهاي ديگر...
به دليل اينكه برگزاركنندهء تورهاي طبيعت گردي و ايرانگردي هستيم ،آشنايي نسبي به جغرافياي ايران داريم و تقريبآ اكثر مناطق كشور را بازديد كرده ايم (كاري كه در اروپا نيز و مخصوصآ در سوئيس انجام داده ،وتقريبآ بيشتر در سفر بوديم)، به يقين ميگويم كه فتح ايران توسط اسكندر بي نام و نشان و سوزاندن تخت جمشيد بزرگترين دروغ تاريخ است كه غربيان بدليل بغض فروخفتهء شكستهاي مكرر از سپاه ايران در زمان هخامنشيان ساخته اند.
به جاي هياهو براه انداختن هاي نمايشي و گرفتن ژستهاي وطن پرستانه ومذمت كردن غريبان بهتر نيست خودمان تاريخ را بنويسيم؟ يا ما هم اثري سينمايي بر پايه تاريخ صحيح خلق كنيم؟ يا بهتر است تاريخي را كه برايمان نگاشته شده بخوانيم ؟ كدام بهتر است ؟


شکوه ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظروزچهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦


و اما امروز

در میان هیاهویِ بی امانِ رخدادهای بسیاری که در طی مدّت طولانی غیبتم از فضای وبلاگ نوسی پشت سر گذاشتم، بارهافرصتِ نه چندان مناسبی دست میداد تا به سیاق گذشته چندخطی بنویسم اما جای افسوس که هر بار از چشیدن لذّت آن ناکام ماندم.
خیمه شب بازی دهر چه تلخ و چه شیرین میگذره، همه چیز عوض میشه، رنگها هم رنگ عوض می کنند و فقط خاطره هاست که دست نخورده بجا می مونن.
بعد از برگشتن از فرنگ، بیشتر سرگرمِ تدارکِ زندگی جدید و فعالیت برای تثبیت شرایط زندگی بودم.
شرایط شبیه این صحنه بود : قایقی که توش نشستی، به قسمت پرآب و خروشانِ رودخونه میرسه، مجبور میشی که تقلّا کنان و با سختی زیاد از این مرحله به سلامت گذر کنی. حالا اینجا کات، اینسرت به سه سال بعد (یعنی زمان حال) که دوباره تو قایق نشستی، رودخونه آروم تر شده .
حالا درگیری های ذهنی وکاری و فکری بیشتری دارم و همین دغدغه ها انگیزه ای شده که اندیشه ثبت تجربه های گذشته دوباره تو ذهنم شکوفا بشه. تلاش میکنم این انگیزه رو تقویت کنم.



شکوه ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظروزچهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

فردا انتخاباته ...

جمعه ۲۶ خرداد

نتيجه انتخابات و مردم غير قابل پيش بينی ايران، ببينيد ...

و اين هم عکسهايی از روز انتخابات ، ببينيد...

شکوه ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظروزپنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤


 

 سلام به همه دوستان خوبم

خيلی خوشحالم که ازاين به بعد در ايران مينويسم. در اين مدت اتفاقهای زيادی افتاد و مسايل زيادی را تجربه کردم . احساس خيلی خوبی اززندگی توی ايران دارم و حالا قدر خيلی چيزها را بهتر ميدونم٬ تنها با عينک بد بينی و يا خوش بينی به مسايل نگاه نميکنم٬ و فقط از  کاستی ها گله نميکنم و زيبايی ها را هم ميبينم و از انها لذت ميبرم. حرفهای زيادی برای گفتن دارم٬ و سعی ميکنم که زود به زود آپديت کنم .

و اما امروز که برف همه جای تهران را پوشانده و برای چندمين بار در اين سال مدارس در اطراف تهران مثل دماوند و ... تعطيل شدن٬ امسال٬ زمستان پر از برف و بارندگی را داشتيم. به نظر من منطقه ۱ ٬ تهران را هم بايد تعطيل ميکردند. واقعآ مردم زنده ای داريم به محض اينکه کمی برف روی زمين ميشينه٬ همه بيرون ميان و برف بازی ميکنند و لذت ميبرندو البته در کنارش هم خيلی وقتها از وضعيت و کمی ها و کاستی ها مينالند. و اين طبيعت ما ايرانی هاست.

و اما خوشحالم که بعد از سالها دوباره فيلمهای جشنواره را ميبينم. تعداد فيلمهای شرکت کننده در جشنواره امسال به نسبت سالهای پيش کم هستند و فيلم حاتمی کيا هم که توقيف شد. يک فيلم هم از بهمن فرمان آرا (يک بوسه کوچولو ) فکر ميکنم به جشنواره نرسيد٬ دوست دارم فيلم سالاد فصل و زن زيادی را ببينم٬ اينجا را بخوانيد...   

 

شکوه ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظروزشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۳


 

اگر از من بپرسند که بهشت روی زمين کجاست قطعآ ميگم لوکارنو !

لوکارنو در جنوب سوئيس در نزديکی مرز ايتاليا قرار داره، با يک پوشش گياهی و آب و هوای متفاوت از ساير قسمتهای سوئيس. اکثرآ ايتاليايی زبان هستند و خيلی کم ميتوانند آلمانی صحبت بکنند. مردم اين نواحی دارای فرهنگ ايتاليايی و مانند ايتاليايی ها شاد و پرسر و صدا هستند. قسمتهای جنوبی کشور سوئيس در گذشته نه چندان دور متعلق به ايتاليا بوده است. از آنجاکه شهرهای شمالی ايتاليا را ديده ام، اذعان ميکنم که زيبايی های شهر سازی و معماری ايتاليا را بطور کامل در استان (کانتون) Tessin ميتوان ديد. ولی با اين وجود، باز هم در نواحی مرزی ميتوان تفاوت بين اين دو کشور را به راحتی احساس کرد بعنوان مثال در معماری ايتاليايی زيبايی های بصری نقش اصلی را ايفا ميکند يعنی شما وقتی در خيابان قدم ميزنيد، ممکن است که اين خيابان زيباترين خيابان هم نباشد ولی لذت خواهيد برد چرا که پياده رو ها عريض هستند با درختانی که به فواصل معين از هم کاشته شده اند و در ضمن ترکيب رنگها و نورها بسيار جذاب است اما در سوئيس و بطور کلی در همه شهرها بيشتر ترکيب بتون و سيمان که ترکيبی خشک و سرد تری است ديده ميشود.چون بيشتر به نظم و نظافت اهميت داده ميشود تا زيبايی.

در لوکارنو به ما خوش گذشت ولی سفر ما پايان ديگری داشت. با قطار از لوکارنو راهی شهری در شمال ايتاليا به نام Domodossola  شديم. مسيری سراسر کوهستانی با جلوه های بسيار زيبا و منحصر بفرد. درياچه ای را ديديم در ارتفاع ۲۰۰۰ متری در لابه لای کوههای بين سوئيس و ايتاليا در نزديکی دهکده ای به نام Cameda.

درDomodossola گشتی زديم وکمی به ياد تهران افتاديم فضايی بود گرم و دلچسب، نميدونم چرا بعضی از مکانها يا شهرها جوی سنگين دارندو آدم احساس راحتی ندارد، ولی ما در اين شهر يک احساس رمز آلود داشتيم که خيلی لذت بخش بود. و در پايان به Spiez و منزلمان برگشتيم. اين چند روزه مصادف بود با جشن استقلال کشور سوئيس که روز اول آگوست (اوت) روز استقلال سوئيس و امسال پنجاه و چهارمين سال استقلال آن است. و در اين روز و هفته در همه جای سوئيس مراسم آتشبازی و موسيقی برپاست. از چند روز قبل از اول آگوست بسياری از مردم پرچمهای کشورشان و استان و شهری را که در آن زندگی ميکنند، در حياط خانه خود  نصب  ميکنند.يعنی ۳ تا پرچم !

و خبر ديگه اينکه ما تا ماه آينده به ايران عزيز بر ميگرديم. و احتمالآ مدت طولانی را در ايران خواهیم بود. شايد برای هميشه.

خيلی خوشحالم ...

شکوه ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظروزپنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۳


 

قصد داريم به اتفاق دوستان برای چند روزی به يک جای گرم و خوش آب و هوا برويم هر چندکه شايد گرمای آنجا کمی زياد از حد باشد. اما سوئيس دراکثر زمانهای سال سرد است، به همين دليل گرمای زياد در حال حاضر برای من چندان هم ناراحت کننده نيست. فکر ميکنم مسافرت خوبی باشد. و ديگر اينکه شايد با اين دوستان تا چند سال ديگر نتوانيم دوباره همگی در يک جا دور هم باشيم. پس بايد قدر لحظات را دانست. در هر حال جای همه شما خالی. و بعد هم که برگردیم احتمالآ گرفتار يک جابه جايی خواهم بود و ممکن است که تا چند وقت، هرچند کوتاه مدت، فرصت برای نوشتن و آپديت کردن نداشته باشم. اما حتمآ در اولين فرصت خاطرات و عکسهای اين مسافرت را مينويسم و پست ميکنم.

شکوه ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظروزجمعه ٩ امرداد ،۱۳۸۳


 

من با حجاب و فلسفه آن صد درصد مخالفم. حجاب يک مسئله ظاهری نيست که باحفظ آن در امان بود. حجاب ذاتی است و مفهومی فراتر از حجاب ظاهری دارد. اين حق مسلم ماست که هرچه ميخواهيم بپوشيم وازهر رنگی که دوست داريم استفاده کنيم. و اين که ديگران تصميم بگيرند که يک زن چگونه و چه رنگی بپوشد، توهين آميز است. اما اگر ما اين حق را به خودمان ميدهيم که آنچه دوست داريم بپوشيم، بايد کمی شرايط و حد و مرز هاي جامعه ای که در آن زندگی ميکنيم هر چندکه غلط هم باشد رعايت کنيم. مثلا در يک کشور اروپايی که محدوديتی برای انتخاب لباس وجود ندارد، کسی اگر بدون لباس از خانه خارج شود، پليس با او برخورد خواهد کرد وآن شخص نميتواند اعتراض کند که من آزادم هر جور که ميخواهم رفتار کنم چون هر جامعه ای قوانينی دارد حتی يک جامعه آزاد. آزادی زمانی در يک جامعه مشروعيت خواهد يافت که در چارچوب قوانين ساده انسانی و فرهنگی و باورهای آن جامعه نيز بگنجد. من هم بعنوان يک زن عليرغم نارضايتی های موجود از سبک و سياق ادارهُ جامعه، تا زمانی که در آن زندگی ميکنم بايد حداقل هايی را رعايت کنم تا اجازه ندهم که ديگران برای حجابم تصميم بگيرند و در مورد چگونگی پوشش من آيين نامه تصويب کنند.

شکوه ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظروزچهارشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۳


 

سفری داشتيم به شهری به نام   Interlaken ، يک شهر توريستی، در بين دو تا درياچه در قلب سوئيس.

طبيعت فوق العاده زيبايی داره. تلفيق کوه های سبز با کوههايی که هنوز  پوشيده از برف هستند منظرهء خيلی زيبايی را ايجاد کرده. رنگ آب درياچه اش هم کمی متفاوت از درياچه های ديگر است. سوئيس به کشور هزار درياچه معروفه! در اين کشوری که از شمال تا جنوبش را در ۴ ساعت و از شرق تا غربش را در ۶ ساعت ميتوان طی کرد،  هر جايی را که نگاه کنيد درياچه ای را می بينيد .

حدودآ ۱۰-۱۲ روزی است که هوا گرم شده البته بيشتر روزها هوا بارونيه .برای همين تا کمی خورشيد خانوم پيداش ميشه همه برای استفاده از آفتاب به محيط های باز و يا کنار درياچه و رودخونه ميروند. ديروز در مسير هر جا را که نگاه ميکردی عده ای با مايوهای رنگ و وارنگ زير آفتاب و عده ای در آب و بقيه در زير سايه بونهاشون از هوای گرم تابستونی استفاده ميکردند. اما اينترلاکن که پر بود از توريستهايی که برای ديدن زيباييهای سوئيس به اين کشور آمده بودند و ۹۰٪ آنها از کشورهای ژاپن و چين وکره و اکثريت هم اکیپ های جوون همراه با دوستانشون که با يک تور آمده بودند. يک لحظه خيلی حالم گرفته شد که خوب چرا جوونهای ما توی ايران اين امکان را ندارند که در اين رده های سنی بتوانند دنيا را ببينند؟ در همه فصول سال چه زمستون با اون سردی اينجا و چه حالا که تابستونه از اين کشورها توريست به سوئيس می آد و اکثريت هم دائمآ در حال دويدن با يک چمدون يا ساک و رسيدن به يک جای ديگه با يک دوربين عکاسی در گردن و يک دوربين فيلم برداری در دست هستند. توی قطار هم که می نشينند، از شدت خستگی اکثرآ خوابند. اما پارسال همين موقع ها بود که به اينترلاکن رفته بوديم، اين شهر به اين شلوغی به خاطر ويروس سارس تقريبآ خالی از توريست بود و پرنده پر نميزد و بازار رستورانها و هتل دارها حسابی کساد شده بود. سوئيس درامد خيلی خوبی از صنعت توريسم داره و در سال هزاران نفربرای اسکی در زمستان و ديدن مناظر در تابستان به اينجا مسافرت ميکنند.

از جاذبه های ديگر Interlaken يک کازينو قديمی (البته قديمی به نسبت قدمت کشور سوئيس) به نام Casino Kursaal و يک پارک فوق العاده ديدنی به نام  Mystery Park که ميتوانيد شما هم در اينجا ببينيد کليک کنيد  . 

در کل ديروز، روز خيلی خوبی بود و حسابی خوش گذشت .

شکوه ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظروزجمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۳


 

ميخواستم آپديت کنم اما انقدر فکرم مشغوله که نميتوانم چيزی را که ميخوام بنويسم ...

گاهی وقتها آدم هر چی دو دو تا چهار تا هم ميکنه به هيچ نتيجه ای نميرسه و ته دلش يک اضطرابی موج ميزنه، کاش ميشد چشمهام را ببندم و باز کنم چند هفته ای گذشته باشه تا شايد اوضاع يکم رو به راه بشه ، يک عالمه کار دارم در کنار يک عالمه فکر که همه را هم تنهايی بايد بهشون فکر کنم، خيلی جالبه به محض اينکه چشمهام را باز ميکنم بدون هيچ معطلی همه فکرها چنان هجوم ميارن توی مغزم که حتی اگر تازه ۳ ساعت هم باشه که خوابيده باشم، خوابم میپره و ديگه نمی توانم بخوابم .

چقدر زندگی بالا و پايين داره، و من و آقای همسر مهربونم چه چيزهايی را در همين مدت کم زندگی تجربه کرديم.چه مسائلی ديديم، چه کارهايی باهم انجام داديم که به جرآت ميگم که فکر نميکنم هيچ زوج ديگری انجام داده باشند، اما انگاری چون دستمون هميشه تو دست هم بوده ازهيچی نترسيديم و پيش رفتيم، وحالا هم که توی اين چند سال يک تجربه حسابی از زندگی و دنيای اينطرف آبها و از انجايی که يک مقدار کنجکاو هم هستيم زياد به دلايل کارها فکر ميکنيم به هر چی که ميرسيم بايد دليل آن کار يا رسم و رسوم و غيره را هم بدونيم. يک کار خيلی مفيدی که در اين مدت انجام داديم اين بود که توی اين مدت از فرصت استفاده کرديم و ميتوانم بگم تقريبآ اکثر شهرها و جاهای مطرح اين کشور را رفتيم ديديم، به هر جا نگاه ميکنی کارت پستالٍ! همه جا سبز و تلفيق درياچه و کوه و خونه های شيروونی قرمزٍجدا از هم در دامنه کوهها پانورامای زيبای را بوجود آورده. اما در دل همه اين زيبايی يک آب وهوای غير قابل پيش بينی وجود داره توی يک روز بارون میآد، بعد آفتاب ميشه، يکدفعه می بينی طوفان شده و جالبتر از همه ديروز بود که در اين فصل سال يک تگرگ بی سابقه باريد که و همه زمين را سفيد کرده بود، هر کدوم از دونه های تگرگ ۳تا ۴ سانتی متر قطر داشتند و مردم تگرگ پارو کردند و ۶ميليون فرانک هم به شرکتهای بيمه خسارت وارد شد

شکوه ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظروزجمعه ۱٩ تیر ،۱۳۸۳


 

در تحقيقات انجام شده،تعداد نوزادانی که در سال گذشته در سوئيس بدنيا آمده اند درطی ۲۵ سال اخير به پايين ترين حد خود رسيده و متخصصان معتقدند تا زمانی که درساختار خانواده ها دگرگونی ايجاد نشود و زنان برای ايجاد توازن بين کار و بزرگ کردن کودکان تلاش نکنند، اين مشکل حل نخواهد شد. سر شماری منتشر شده در ماه اخير توسط اداره آمار فدرال نشان ميدهدکه درسال ۲۰۰۳ فقط ۷۱۸۰۰ کودک در سوئيس بدنيا امده يعنی ۷/۰درصد کمتر از مدت مشابه درسال قبل و بجز سالهای ۱۹۷۸ و ۱۹۷۹که استثناء هستند اين پايين ترين ميزان تولد از سال ۱۹۳۰ است. مادران ترجيح ميدهند در سنين بعداز سی سالگی بچه دار شوند. آقای Fux از انستيتو جامعه شناسی دانشگاه زوريخ ميگويد که اين مشکل اغلب کشورهای اروپای غربی در ۴۰ سال اخير است. Fux ميگويد که زنان تدريجآ به تحصيلات عالی دست می يابند و تمايل به مشارکت در کارها و استفاده از تحصيلات خود را دارند و بسياری از کشورها بدون در نظر گرفتن شرايط خانومها به اعمال فشار و سختی به روی خانومها ادامه ميدهند.در سوئيس هنوز قانونی که به مرخصی زايمان بپردازد وجود ندارد طبق مقاله ای که منتشر شده سوئيس يکی از شاخص ترين کشورهای جهان است که درآن زنان،  نگران از دست دادن کارخود بخاطر بارداری هستند وبه همين منظور در پايان سپتامبر آينده برای تصويب ۱۴هفته مرخصی زايمان برای مادران رآی گيری خواهد شد .

يکی ديگر از تحقيقات آقای Fux نشان داده که باردارشدن زنان ازدواج نکرده در سال ۲۰۰۳ برابر با ۴/۱۲٪ بوده که درمقايسه با سال قبل که  ۷/۱۱٪ بوده رشد داشته و در مقايسه با سال ۱۹۹۲نيز دو برابر شده است. و به نظر ميرسد حاملگی بدون ازدواج تا آخر دهه ۹۰ تقريبآ نادر بود، اما پس از آن بيشتر و بيشتر مورد قبول واقع شده است.اما کاهش ميزان تولد به يکی از جدی ترين معضلات کشورهای اروپای غربی و بخصوص سوئيس تبديل شده چراکه روز به روز به تعداد سالمندان اضافه ميشود و نگرانی ازآينده اقتصادی با وجود تعداد فراوان سالمندان و ازکار افتاده ها بسيار تيره مينمايد.

 منبع :  swiss info  

Federal Statistics office     

Sociology institute, on iversity of zurich

شکوه ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظروزپنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۳


 

دون کورلئونه درگذشت .

مارلون براندونابغه سينماوتآتر، بازيگرموءلف صاحب سبک، ابرهنرپيشهء همه زمانها چشم ازجهان فروبست.ديشب خبردرگذشت اين بازيگرسينماراشنيدم وبه ياد زاپاتا افتادم اولين فيلمی که از براندو ديدم. وبعدها سربازهای يک چشم وهمينطور شاهکارسينما و کاپولا يعنی پدرخوانده. کمترياشايدهيچ بازيگرموءلفی رابتوان درحدواندازهء براندو يافت. هنرپيشه ای که درسالهای اوج شهرت باخريد جزيره ای درقلب آمريکای مرکزی همانندبوميان ساکن درجزيره به زندگي ساده وطبيعی پرداخت.لذت ديدن چندين بارهء پدرخوانده هرگزفراموش نخواهدشد.

مارلون براندو بازيگری بود باتوانايیها وسبک خاص خودش چه درگفتار و چه درميميک صورت وبازی. به طوری که به گفتهء الياکازان اعجوبهء سينما لقب گرفت اوبه هنگام گفتن ديالوگهايش کمتربه طورمستقيم درصورت بازیگر مقابل نگاه ميکردوبه نوعی سبکی خاص در ادای جملاتش داشت برای همين در حالی که نيازبه حفظ کردن ديالوگها برای بازيگران امری اجتناب ناپذيراست، براندو هیـچگاه ديالوگهايش راحفظ نکرد واغلب روی تکه کاغذی مينوشت و وقتی به پايين نگاه ميکرد آنها را ازروی کاغذ ميخواند.حتی دريکی ازفيلمها و دريکی ازصحنه ها که لازم بود درچهرهء بازيگر مقابل نگاه کند، گفته بود تا ديالوگهايش را روی صورت بازيگر مقابل بنويسند. به هرحال نابغه ای ديگرهم ازدنيا رفت. روحش شاد . 

شکوه ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظروزشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۳


 

راه خورشید اگر هموار ست
راه دلها بسته ست
چشمه ها آلوده ست
رنجها بیهوده ست
شرق خواب آلوده ست
غرب در تاریکیست
هیچ جا جای من و جای تو نیست
شب در اندیشه فردای تو نیست ...
(حسن هنرمندی)
يک سال از روزی که در اينجا شروع به نوشتن کردم گذشت،از روزی که نوشتم :

با درود به ايران و ايرانی...
به امید ازادی سرزمین اریا . سرزمین كورش هخامنشی

به امید ازادی زندانيان سرزمينی که قوانين حقوق بشر در آن تدوين شد...

روزی که اينجا شروع به نوشتن کردم، تایپ کردن هم برایم سخت بود وآشنايی زيادی با اين دنيای مجازی واسرار آميز قرن بيستم(اينترنت) نداشتم، امادر اين يک سال اخيرباخواندن وبلاگهای ديگران مطالب زيادی يادگرفتم ودوستان خوبی رادرگوشه وکناراين دنيای بزرگ پيدا کردم .دوستانی که شايدحتی بهتر از دوستان ديگرم آنها را ميشناسم و درک بهتری از روحيات آنها دارم .

واما خود من دراين ۳۶۵روز، چه تجربياتی که نياموختم وچه چيزهايی که نديدم ...  چه افرادی را که نشناختم و با چه زندگيها و روزمرگیهايی که آشنا نشدم ، افرادی را ديدم که به ظاهر هدفمند و غرق در خيالی واهی سر به زندگی گذاشته اندو اشخاصی که برای فراراز بار مسئوليتها به آسياب کردن آنچه تا ديروز در زندگی ساخته بودند، پرداخته اند. يک سالی را در زندگی پشت سر گذاشتم پر از فراز و نشيب پراز فکر و راه حل پر از پرسشها و پاسخها که همه و همه را بايد خودم وتنها خودم به خودم پاسخگو ميبودم،و اينگونه بود که با گذشت ۳۶۵ روز ۳۶۵ نت جديد برای زندگی نوشتم و حالا تا ماهی ديگر سمفونی ديگری در زندگی خواهم نواخت .و درآخرميخواهم از رهبر ارکستر اين سمفونی که هميشه و هميشه، نتهای فالش من را تصحيح کردواستوار درکنار من ايستاد ، تشکر کنم و تمام زندگی ام را درکاغذ آرامش بپيچم و به او هديه کنم . 

با اميد به سازندگی روزهايی بهتر از امروز با هم و در کنار هم...

شکوه ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظروزجمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۳


 

کشور سوئيس درقلب اروپا قرار دارد و بين چهار کشور فرانسه و آلمان وايتاليا واتريش، سه زبان ايتاليايی، آلمانی، فرانسه دراين کشور صحبت ميشه وزبان رايج دربيشتر مناطق، Schwiezer Deutsch (يعنی آلمانی با گويش محلی سوئيس ميباشد) اما اين Schweizer Deutsch هم در کانتونهای(استانهای) آلمانی زبان رايج است اما در کانتونهای مثلآ ايتاليايی زبان فقط زبان ايتاليايی را متوجه ميشوند و بس... هرچند که زبان رسمی کشور آلمانی است. در کليه ادارت و مدارس بايد کتابها و نامه های اداری به زبان آلمانی باشد اما خوب چند روز پيش ما يک نامه خيلی مهم داشتيم از يکی از سازمانهای دولتی اينجا به زبانه فرانسه وجالبه که يکی از دوستان ما که در نزديکی ما هم زندگی ميکنه از همون اداره نامه ای دريافت کرده به زبان آلمانی... واقعآ کمیWimmis سر در گم شديم و متعجب. و اما در مورد پرچم هم همين حالت را دارند،يکی پرچم خود سوئيس،يکی پرچم هرکانتون،ويکی هم پرچم هر Gemeinde (گمينده) ياهمون شهرداری . در هرجا۳ تا پرچم متفاوت ديده ميشود.اين عکسی ازساختمان يکی از اين شهرداری هاست.

اما اينجا کشور قانونه همه چيز قانونمنده وموارد بی قانونی دراين کشورکمترديده ميشه. البته اين را هم بايدبگم که اين کشور قدمت زيادی از زمان تشکيلش نداره وکل جمعيت آن۷ميليون نفره که۲ميليون آنرا خارجیها تشکيل ميدهند. و خوب کنترل اين تعدادجمعيت برای يک دولت خيلی راحت وآسونه. اينجا هرشهرک يادهات کوچکی برای خودش يک شهرداری داره وشهرهای بزرگ اينجا هم بازبه چند بخش تقسيم شده اندودارای چندين شهرداری هستند که به آنها (گمينده) گفته ميشود. هرگمينده مسئوليت رسيدگی به منطقه ومردميکه زيرنظرش هستندراعهده داراست  و يک سری اختياراتی هم دارد که بعددرموردش صحبت خواهم کرد واما مردم اگرشاهد بی قانونی يا موردی باشند به پليس و يا گمينده دراسرع وقت اطلاع ميدهند يعنی اينجوری بگم که علاوه برپليس، اکثريت مردم هم دراينجا نقش پليس راايفا ميکنند. واينجوری هيچکس کاری برخلاف آنچه که بايدانجام بده، انجام نخواهدداد. واين که غالبآ  سوييس به عنوان کشور بدون پليس شناخته ميشود،  تصور کاملآ  اشتباهی است.همین مردم کشور قانونمند وقتی که ديگر قانونی را بالای سر خوداحساس نکنند واجباری را دررعايت قانون نبينند چه خواهندکرد؟ پس بخوانيدادامه مطلب را و بعدبه صفحه لينک داده شده هم حتمآ سری بزنيد...

حدوده يکی دوماه پيش، يک تيم ازسوئيس به قصدکوهنوردی به ايران ميروندو بعداز رسيدن به يکی ازاين کمپهای وسط کوه که محل استراحت کوهنوردان است، در عين اينکه رفتارخيلی سردی با بقيه گروههای کوهنوردی داشتند(چون حتمآ ميدونيد که درکوه وکوهستان کسی برتری نسبت به ديگری ندارد که خود را متمايز از ديگری بداند)بعدازرفتن کلی آشغال درکمپ ازخود بجای ميگذارندو بدون توجه ميروندوباعث ناراحتی بقيه گروههايی که آنجا بوده اندميشوند(لازم به ذکر است که همه اين گروهها ايرانی نبودند)واين برخلاف قانون کوه وطبيعت است وآن هم افرادی اين کاررا انجام دهندکه ادعای قانونمندبودنشان دنيارافراگرفته است.به اينجا سری بزنيد ...

واما به خاطرقوانين سخت، مردم دراين کشور ترجيح ميدهندکه بيشتربه صورت انفرادی وجدای ازهم اطراف شهرها وکوهها زندگی کنندو تجمع زندگی شهری درسوئيس بسيارکم است مگردرچندشهربزرگ آن. چون قوانين آپارتمان نشينی برای خيلی ازافراد بسيار سخته. از ساده ترين قوانين آنها آرام بودن از ساعت۱۰شب به بعد است که خوب اين چندان بدهم نيست اگر عادت کنی ! واما اجازه دوش گرفتن هم بعدازساعت۱۰شب نيست واگر کسی اينکاررا انجام دهدهمسايه عزيز بعدازيک بار تذکر حتمآ با پليس تماس خواهد گرفت. اما در کتابی که قوانين درکشور سوئيس رانوشته خواندم که توالت رفتن هم برای خانومها از ساعت۱۰شب به بعد ممنوع است واما چرا فقط برای خانومها خدا ميداند!! هر چندکه اين فقط به عنوان يک قانون ثبت شده اما چون غير ممکن ميباشد کسی به آن عمل نميکند. و به خاطر خيلی ازاين قوانين دست و  پا گيربيشتر مردم ترجيح ميدهندکه به دوراز زندگي آپارتمانی وتاحد امکان جدا باشند .

درپست بعدی حتما درمورد قانون کارو مالياتها درسوئيس خواهم نوشت اما ازدوستان عزيزی که به اينجا سر ميزنند ميخواهم که قبل ازخواندن بقيه مطالب بنويسند که تا قبل ازاين چه تصوری درمورد سوئيس داشتند و يا دارند ؟

-------------------------------------------------------------------------------------------

واماامروزمايک محصول کشاورزی را از باغچهء  خودمون بادستهای خودمون برداشت کرديم که فقط يک باردرسال اتفاق میافتد و اين گياه دراين منطقه فقط درباغچهء ما روييده بود.

شکوه ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظروزچهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۳


 

ميخواستم بيام و بحث قبلم را ادامه بدم اما واقعآ توی اين مدت فرصت نداشتم و دائمآ مشغول سپری کردن يک دوره کلاس بودم. اما بعدآ دوباره بحث را ادامه خواهم داد.

اما يک مطلب جالب که در يکی از روزنامه ها خواندم :
براساس تحقيقاتى كه در كانادا انجام شده است تسلط به دو زبان در مقابل كهولت سنى از مغز محافظت مى كند. دانشمندان دريافتند كسانى كه از كودكى به دو زبان تكلم مى كنند در مقايسه با كسانى كه تنها يك زبان مى دانند كمتر دچار ضعف قواى مغزى مى شوند. مطالعات قبلى به روى كودكان نشان مى داد كه دوزبانه بودن مى تواند برخلاقيت و مهارت هاى انسان در حل مسائل بيفزايد، اما تأثير توانايى در تكلم به دو زبان بر مغز در دوران كهولت تاكنون مجهول بود. نتايج مطالعه اخير در نشريه «روانشناسى و سالخوردگى» منتشر شده است. در حدود ۱۵۰ بزرگسال كه نيمى از آنها دوزبانه و نيم ديگر يك زبانه بودند مورد مطالعه قرار گرفتند و سرعت واكنش آنها مورد بررسى قرار گرفت. به نظر مى رسيد كه سرعت واكنش افراد دوزبانه كه بيش از ۶۰ سال داشتند كمتر از همتاهاى يك زبانه اما خيلى جوان تراز آنها نبود. علت اين مسئله كه چرا تسلط به دو زبان مى تواند عملكرد مغز را بهبود بخشد روشن نيست. تسلط به دو زبان مى تواند بر شمارى از فرآيندهاى مغزى تاثير بگذارد،  با اين حال فوايد آن احتمالاً تنها زمانى پديدار مى شود كه فرد هر دو زبان را به طور روزانه تكلم كند.

شکوه ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظروزسه‌شنبه ٢ تیر ،۱۳۸۳


 

از همه دوستان بابت تاخير در به روز شدن بلاگ،  پوزش خواسته و برای جبران آن تمام تلاشم را خواهم کرد. گرفتاريها کمی بيشتر شده بود و زمانی برای اينترنت نداشتم.

-----------------------------------------------------------------------

جهانی شدن و موضوعات اجتماعی در ايران

نسبت همه ايرانيان خارج از کشور با روند مسايل سياسی، اقتصادی،اجتماعی ايران نسبتی بسيار پيچيده است. نگارنده هم که مدتی است در اين غربتکده زندگی ميکنم، موضعی روشن در اين باره نديدم.

اپوزيسيون خارج از کشور هم آنقدر سر در گم کلافهای خودبافته است که به روشنی از روند فعلی ايران که هيچ از دنيا وامانده است. اما نکته ای که بارها هم از آن سخن رفته است، سوُ پرداخت عده ای از اين رهگذر و فراهم شدن مدخلی برای کسب است که به واقع آزاردهنده است. افرادی با کمترين آگاهی از موضوعاتی که از آن دم ميزنند و يا آگاهيشان محدود به حوزه تفکرشان است. جالب اينجاست که خود را آوانگارد و بسيار پيشرو  میپندارند. حال آنکه نه هدف روشنی دارند و نه چيز جديدی ميافزايند و فقط جيب ها را پر ميکنند.

راه دور نميروم . در کشوری که نگارنده در آن زندگی ميکند،  چندی است عده ای از هموطنان عزيز خود تبعيدی،  با اندک پشتوانه علمی-فرهنگی اقدام به چاپ ماهنامه در ظاهر سياسی-اجتماعی-فرهنگی-هنری اما در باطن تبليغاتی ميکنند. شگفت است که در ابتدا با رويکرد غالب اجتماع ايران که همان گرا يشهای اقتصاد بسته يا چپی است ، به نقد اوضاع می پردازند و با قياسی کاملا اشتباه، به برجسته کردن اوضاع کشور فعلی که در آن به صورت موقتی سکونت دارند پرداخته و شرايط را در ايران اسفناک و غير قابل اصلاح مينگارند .

کسی که خود را سر دبير معرفی ميکند ولی تفاوت بين واژگان " خاستگاه " و "خواستگاه" را نميداند و يا در جايی به هنگام تعريف انواع دموکراسی ناگهان سر از موضوع کيفيت خودرو در ايران در می آورد،  آيا ميتواند راهکاری ارزنده و به روز ارائه نمايد ؟

به راستی چه زمانی خواهيم توانست لااقل به خودمان دروغ نگوييم ؟

متآسفانه ما هنوز نتوانسته ايم فرهنگ تجليل يا تکذيب را کنار بگذاريم .اجتماع ما هنوز يا ۱۰۰٪ به تجليل شرايط يا برعکس به تکذيب آن میپردازد و هنوز فرهنگ تحليل را جايگزين نکرده ايم. همچنين هر تحليلی را درست میپنداريم که شرايط را کاملا سياه جلوه دهد يا گاهی هم سفيد. تحليل خاکستری وجود ندارد .

در اين مورد علاقه مندم که نظرات دوستان را جويا شده تا بتوانيم تبادل نظر کنيم . ادامه اين بحث که بيشتر در مورد موضوع آينده جهان و بخصوص کشورمان و نيز موضوع جهانی شدن و موج سوم و ارتباط آنها با اقتصاد و مسائل اجتماعی در داخل و خارج ايران در ارتباط با ايرانيان است را،  به روزهای آينده موکول ميکنم .      

شکوه ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظروزچهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳